!! دارالمجانين!!
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم....
پنجره ساختیم به شیشه ها دلباختیم و با نرمی سنگ هایمان ایمان آوردیم و استادیم تا میخکوب ترین ..خدا از آن طرف خیابان گذشت و تازه دیدیم دیدن چقدر خوب است و فکر کردیم پنجره ها معجزه های دیوارند حالا می فهمم چرا خرها خوشبخت ترین موجوداتند!!! سنگين .. ميخكوب.. درست شبيه خودت..خود خود خودت!!!// هيچ چيز ديگر خواستني نيست ديگر هيچ چيز خواستني نيست!! اولش فكر مي كني بازي سر سن است.. سر اينكه تمام هفده ساله هاي جهان همين اند. اما كمي كه مي گذرد.. 13 مهر كه مي شود..18 ساله كه مي شوي! چيزي در تو فرو مي ريزد و تا به خودت ميايي مي بيني هزارو سيصد و هفتاد كلاغ و 18 پاييز ..مثل دريچه ي باز كولر اتاقت زل زده اند توي چشمت!! با خودت مي گويي : "حالا وقتشه".. وقت اينكه دوستانت..همكلاسي هايت.. تك تك آدم هايي كه مي شناسي و دوستشان نداري؟؟ ..دوستشان داري و نمي شناسي ؟ ، دهان گشادشان را گشادتر كنند و با نفسي عميق "ها" كنند توي دهانت و بلند بگويند : .."تولدت مبارك" .. و تو./.. تو.. چندشت شود از اين همه احساس خوشبختي !! ولي تا پايت را كمي آنطرف تر ميكشاني مي بيني دلت مي خواهد هيچ كس نداند: 13 مهر هفتاد ///چه اتفاق افتاد !!! //؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// سعي ميكني تلويزيون را خاموش نگه داري كه مبادا اخبار بامدادي…. سعي مي كني تقويم را از جلوي چشم همه برداري كه مبادا….. سعي مي كني كه رفيق آرام زير گوشت بگويد : "تولدت …" كه مبادا …. اما….//اماآآآآآآ//!! به خودت كه ميرسي ..توي آينه كه زل مي زني : سنگين..ميخكوب.. درست شبيه دستي كه از زهدان مادرت بيرونت كشيد !! پادفتري : سال به سال نخواستني تري. "آه اي زندگي اين منم كه هنوز….." "ناتمام…. ……. پا وبلاگي: از همه كساني كه بودند و حتي از خودم كه نبودم سپاس!! كنار گریه هاي خود شدم شبيه آدمي نشسته ام در انتظار يك نفر كه ميرسد سكوت كرده ام و احمقانه راه ميروم ستاره پشت ماه بود و از تبار كهكشان چه ساده ام !! هواي عاشقي دوباره كرده ام براي دلخوشي تو شبي به جاده مي زنم در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما !!!!! (شهید علی شریعتی) ///////////////////////////////////////////////// ای کاش چوب بودی آنوقت شاید آنقدر لای زخمم میگذاشتمت که تنها ..خون... گواه دردمان باشد (باران علیه السلام) /////////////////////////////////////// گاهی آنقدر به سرم میزند که تو را با خودم قاطی میکنم و یادم میرود کداممان برای اولین بار گفت : درد دارم !! گاهی انقدر دیوانه ام که از خفگی می توانم به اندازه ی تمام پنجره هایم جیغ بزنم و نفس کم نیاورم (همان) ///////////////////////////////////////// سنگینی این درد هفده ساله ام را ای کاش بردارد کسی از روی دوشم آماده ام .. آماده ی هر واقعیت لطفا یکی محکم بکوبد زیر گوشم (همان) الان که دارم برات می نویسم .. تو توی خونه تونی حالا آينه دق ، همان قاب سياه است. حالا خيلي چيزها هست كه نيست... اين عكس را يادت ميايد؟؟ -ـــ فردوسي ، طوس ، بعداز ظهر ، فصلي كه دوستش نداشتيم : "بهـــــــــــار" باهم بوديم... تورا فردوسي ميخواند...-ــ گفته بودي انگار بار اولت است!؟-ـــ باهم گذشتيم.. زن هاي پياده رويي ، آوازه خوان ها ، مردي كه تار ميزد... تو اما مات بودنمان بودي و ما با هم تند تند عكس ميگرفتيم ترازو..زن..وزن...پول..پول..پول.. آنچنان شكوهي داشت كه اگر هركس ديگرجاي تو بار اولش بود ، هيچ.. دلش نميخواستاز آن زيرزمين دل بكند..از آن زن هاي آرايش كرده!!! -ـــ گرگ هاري شده ام .. پوپكم.. آهوكم... تكه شراري شده ام .. تو شنيدي .. در دلم گفتم اما تو شنيدي .... مثل هميــــــــشه!!!! -ـــ پوپكم.. آهوكم!!! دل دردلت نبود.. فهميده بودي انگار گوري آنطرف تر ميخواند ما را !!! پس دل كنديم... از رستم ،سهراب، فردوسي، زير زمين.. آخ..!! زير زمين.. حتي از آن مشت توي كتيبه... راستي يادم باشد آن عكس را هم پايين همين متن بگذارم. براي دلخوشي ام.. مي گفتم.. دل كنديم و آنچنان به مزار كنار توالت ها دل بستيم كه قلبمان داشت از دهانمان بيرون ميزد؟؟ -ـــ منكه اينطوربودم-ـــ آنچنان پاهايمان محكم به سنگ مزار خورد كه شعرهايش هم يادمان رفت هرچند ما فـــــردوسي را فراموش كرده بوديم چه برسد به.... نشستيم.. نه انگار حتي ننشستيم... كفشم را درآوردم.روي مزارش گذاشتم. چندشاخه نرگس خشك شده -ــ هنوز هم نميدانم چه كسي قبل ما آنجا بوده-ـــ را توي كفشم گذاشتم و .. فلـــــش ... !!!! چه عكسي شد.. هنوز هم كه مي بينمش ياد همان دختري مي افتم كه فرياد زد : " اين كار توهينه " يادت هست؟؟؟؟ دختري كه نميدانست، " توالت و سنگ قبر و حماسه " تركيب خطرناكي از آب درميايند. و خطرها توهين بار ترند !! حالا آينه دق.. همان قاب سياه نيست كه نمي دانم كداممان براي آن يكي خريد !! حالا آينه دق.. اين عكس هاست كه مانده... بنـــــر پل است!! انجيرهاييست كه بوي دماغ مرا مي دهند... طوس است / اخوان / پوشيه / بازارجمكران / حرص هاي تو / بي خيالي هاي من .. حالا آينه دق ختم مي شود به واژه هاي آن قاب سياه : " اين جهان پر از صداي حركت... " /////////////////////// اگر مطلبي هست كه گنگ است يا متوجه نمي شويد .. دليل دارد و دليلش هم نشانه بودن آن مطلب يا جمله يا چه ميدانم كلمه است براي كسيكه مخاطب اين پست است.. كسيكه خودش ميداند... كسيكه خوب مي شناسدم.. خوب ميشناسمش... كسيكه خوب ميداندم.. خوب ميدانمش كسيكه اين روزها خيلي دلم به هواشه !!! راستي اي آنكه دلم به هواته : "آغوشتو به غير من به روي هيشكي وا نكن " رسالت ما خیس کردن تشک هایمان است وقتی کودکیم با شاشیدن و آنگاه که بزرگ میشویم با دلتنگی (!!!!!!) بسوزانم برایم برعكس بخند تا به جايي از دنيا برنخورد دیوانه ام اگر تنها خطوط پيشاني اش ميدانستند چه معنايي در سال هايي كه گذشته اند مدفون است منقلبش را آشفته ي عقربه هاي كج ساعتش كند. از اين بابت هميشه لج همه را درمياورد . تاب بياورد ؟؟او ميرفت .. هم چنان كه گفته اند شب رفتني ست !! ميرود.. يا شايد هم كسي بود كه مي توانست بداند اما كشاله ي دهانش را براي سكوت حالت داده بود .. نه گفتن !! اصطلاحات شگرفي دست ميزد مي كرد و گاهي با آنكه مي فهميد و مي دانست باز هم خودش را در آينه مي ديد !!!! با وجود دانستن و فهميدن باز هم خيره اش مي شوند روزي شبيه همه ما بسرش زد .. و روزي شبيه همه ما مرد 
رسيده ام به هيچ كس در امتداد هيچ كس
وزيده مشرق تنم به سمت باد هيچ كس
كه راضي اش نمي كند كم و زياد هيچ كس
و جلب هم نمي شوم به اعتماد هيچ كس
مرا تكان نمي دهد نگاه شاد هيچ كس
ولي نينداخت مرا شبي به ياد هيچ كس
به خود نياورد مرا هجوم داد هيچ كس
و ميرسم به هيچ كس در امتداد هيچ كس 
الان که دارم مینویسم .. دارم همزمان خفه هم می شم.
الان که دارم مینویسم.. شاید تو داری برنامه امشب احیا رو با اونایی که دوسشون داری... میریزی..
الان که دارم می نویسم.. دستمو زدم زیر چونه م و به خیالم خیلی فکرت شلوغه که... که داری بساط احیای امشبو....
الان که دارم مینویسم صدای بلندگوی مسجد چندتا خیابون اونطرف تر مثل خرناسه ی دیو توی گوشمه...
راسی میخواستم ازت بپرسم شبا صدای قطار تا خونه شما هم میاد؟؟
دیشب ساعت حدود یک بود .. یهو سوت قطار اومد.. نمی دونم چرا اما همیشه میدونم توی ایستگاه حتما قراره برام یه اتفاقی بیا فته
خوب و بدشو نمیدونم .. اما هردفعه سوت قطار باعث میشه همین فکرو کنم
سوت قطار باعث میشه یاد تو بیافتم.. و دیشب افتادم..
اونقدر محکم که دست و پای دلم شکست و لرزشش پا که هیچی ..چهار ستون خودکار توی دستمو لرزوند ... رقصوند... و نوشت.. اونقدر که دستام خواب رفتن
این حرفا چیه که مینویسم.. ؟؟؟
منو چه به این اداها..؟؟؟
الان که دارم برات می نویسم ... هیچ ستاره ای پشت پنجره اتاقم نیست
الان که دارم برات مینویسم هنوز ماهو ندیدم...
الان که دارم برات می نویسم.. ماما داره جوراب مشکی هاشو میکشه بالا.. اونقدر بالا که خلط توی سینه م میخواد از اون بالاتر بزنه!!
الان که دارم برات می نویسم... ماما داره میگه بیا یه چرت بزن .که شب خوابت نگیره
الان که دارم مینویسم ماما فکر میکنه که ستاره هرشبی پشت پنجره مه... که ماهو دیدم..
که سوت قطار منو یاد چیزی یا کسی نمیندازه .... که بلندگوی مسجد چندتا خیابون اونطرف تر منو به فکر آماده شدن واسه احیا میندازه ... که دیشب دست و دلم نلرزیده
..که دلم برای کسی تنگ نشده ....
الان که دارم مینویسم اصلا نمیدونم چی مینویسم..
الان که دارم مینویسم فقط دارم مینویسم...
بسوزانم كه جهان را نسوزانم
تقصيري ندارم
ناف جاده هايم را كج بريده اند
بيشتر كه ميروم
كمتر ميرسم
كنار انگشت به دهاني اين مرزها
گريسته باشم
ديوانه ام اگر
ديوانه نباشم
قطعي تر از مرگ
اعتماد من است
به ريزش برف در فصل هاي ممنوع تنم
چقدر ؟؟
به اندازه چند آدم ديگر
دايناسور بمانم/؟؟
در من حلول كن
با دستي پر از انقراض
هيچ جاي اين دنيا چيزي نداشت تا به او بربخورد و ذهن
اما انسان اگر بفهمد كه پا را براي رفتن آفريده اند مگر مي تواند
اما شب ، به امتداد خودش در پايان روز بعد دل خوش است كه
او دلخوشان چه بود كه ميرفت ؟؟..كسي نمي دانست..
.
آسمان را به زمين مي دوخت و براي باوراندن خودش به
مثلا گاهي بي آنكه خودش بداند يا بفهمد مورچه ها را لگد
و آينه كارها را به دست آن هايي مي دهد كه
.
| Design By : Night Skin |


